فهرست

شنگول و منگول وگرگ ناقلا

چند روزی از به دنیا آمدن بزغاله ها گذشته بود و آن ها روز به روز بزرگتر و بازیگوش تر می شدند. اما در میان بچه بزغاله ها از همه بازیگوش تر شنگول و منگول وحبه انگور بودند. یک روز وقتی مادر بزغاله ها می خواست از آغل بیرون  برود،به شنگول و منگول وحبه انگور وبچه های دیگر سفارش کرد که:این اطراف گرگ زیاد است. اگر کسی در رابه صدا درآورد اول  نام ونشان او را بپرسید وبعد در را باز کنید.

داستان کودکانه ماجرای شنگول و منگول وگرگ ناقلا

شنگول و منگول

ماجرای شنگول و منگول

در پایه یک کوه بلند، ده کوچک و سر سبزی قرار داشت که در آن گله های زیادی از گاو و گوسفند و بز زندگی می کردند.
چوپان ده هر روز صبح این گله ها را به صحرا می برد و غروب که می شد آن ها را با شکم سیر به آغل باز می گرداند.
یک روز صبح زود، وقتی چوپان ده به آغل بزها رفت تا آن ها را به چرا ببرد، متوجه شد یکی از بزها هفت بزغاله ریز و درشت به دنیا آورده است.
چوپان از به دنیا آمدن بزغاله ها خیلی خوشحال شد و برای اینکه بزغاله مادر ناراحت نشود او را با بچه هایش در آغل تنها گذاشت و بقیه را به صحرا برد.
چند روزی از به دنیا آمدن بزغاله ها گذشته بود و آن ها روز به روز بزرگتر و بازیگوش تر می شدند.
اما در میان بچه بزغاله ها از همه بازیگوش تر شنگول و منگول وحبه انگور بودند.
یک روز وقتی مادر بزغاله ها می خواست از آغل بیرون  برود،به شنگول و منگول وحبه انگور وبچه های دیگر سفارش کرد که:این اطراف گرگ زیاد است. اگر کسی در رابه صدا درآورد اول  نام ونشان او را بپرسید وبعد در را باز کنید.
اما از بخت بد هنوز مدتی از رفتن مادر هفت بزغاله نگذشته بود که سر و کله آقا گرگه برای خوردن شنگول ومنگول و حبه انگور و بقیه بزغاله ها پیدا شد.
گرگ گرسنه چند بار به در کوبید تا بزغاله ها آن را باز کنند.
اما شنگول که هنوز حرف مادر را به خاطر داشت گفت:کیه؟کیه در می زنه؟
گرگ ناقلا گفت:باز کنید بچه های عزیزم،منم مادرتون…
منگول و حبه انگور با شنیدن صدای گرگ گفتند:اگر راست می گویی اول دستت را از سوراخ در بیار تو تا ببینم!
آقا گرگه وقتی دشتش را دراز کرد، بزغاله ها فهمیدند که رنگ پوست مادرشان،با رنگ وست آقا گرگه خیلی فرق دارد.
پس گفتند:نه،نه…تو مادر ما نیستی،رنگ پوست مادر ما سفیده…آقا گرگه که فهمیده بود،به این سادگی نمی تواند بزغاله ها را به چنگ بیاورد،خیلی ناراحت شد.
آقا گرگه فکری به خاطرش رسید ویک راست رفت سراغ نانوای ده.
نانوای ده ،تا چشمش به گرگ افتاد،شروع به لرزیدن کرد وگفت:اگر منو نخوری هر کاری بگی برایت انجام می دهم.
آقا گرگه گفت: پس پوست منو با آرد سفید کن تا کاری به تو نداشته باشم.
وقتی آقا گرگه دست های خود را با آرد سفید کرد با خوشحالی به طرف آغل بزغاله ها به راه افتاد.
آقا گرگه باز در آغل را به صدا درآورد.
شنگول پرسید:کیه در می زنه؟گرگ گرسنه گفت:من هستم !مادر شما،در را باز کنید.
بعد آقا گرگه دستش را که سفید شده بود از سوراخ در داخل کرد و گفت:زود باشید در را باز کنید….
شنگول ومنگول وحبه انگور وبقیه بزغاله ها وقتی دست سفید آقا گرگه را دیدند خیلی خوشحال شدند وبه خیال این که مادرشان آمده است در را باز کردند.
گرگ گرسنه وقتی داخل آغل شد، در یک چشم به هم زدن این طرف وآن طرف پرید و شنگول ومنگول را به دندان گرفت و همراه خود به صحرا برد.
حبه انگور و بقیه بزغاله ها هم از ترس به گوشه ای پناه بردند و شروع به گریه کردند.
وقتی غروب شد مادر بزغاله ها از راه رسید.
اول صدا زد :شنگول،منگول،حبه انگور…کجا هستید؟اما هیچ صدایی نیامد.
مادر بزغاله ها ناراحت شد.نگاهی به اطراف کرد ومتوجه شد که همه جیز به هم ریخته است.
گریه کنان فریاد زد:کجا هستید بچه های قشنگ  من…در همین موقع حبه انگور که در گوشهای پنهان شده بود،بیرون آمد و ماجرای آمدن گرگ وبردن شنگول ومنگول را برای مادرش تعریف کرد.
مادر بزغاله ها که خیلی ناراحت شده بود،شاخ هایش را تیز کرد وبرای پیدا کردن گرگ به صحرا رفت.
رفت ورفت تا که رسید به یک رودخانه.
در آنجا چشمش به گرگ بد جنس افتاد که شنگول و منگول را در چنگال خود گرفته بود تا آن ها را بخورد.
مادر بزغاله ها کمی فکر کرد. و بعد عقب رفت و با سرعت به طرف گرگ دوید وبا شاخ  های تیزش محکم به شکم او کوبید.
گرگ از درد زوزه ای کشید و به طرف رودخانه پرتاب شد وآب او را با خود برد.
شنگول ومنگول که زخمی شده بودند،پس از نجات یافتن از چنگال گرگ گرسنه، همراه مادرشان،دوباره به آغل بر گشتند.
حبه انگور و بقیه خواهر و برادر های شنگول ومنگول از دیدن آن ها خیلی خوشحال شدند وتصمیم گرفتند که از این به بعد، حرف مادرشان را خوب کوش کنند ودر را به روی هیچ غریبه ای باز نکنند!

منبع: نون وآب

نی نی بان

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

نام پیوند *
ایمیل *
وبلاگ